حسرت دیده بی تاب تو بیمارم کرد
آن نگاه نگرانت دل تبدار مرا خوابم کرد
بی جهت نیست که مست رخ زیبای تو ام
لب گلگون تو در دشت خزان آبم کرد
مستی ام جام نگاهی ز افق های تو بود
آه ،آن صورت مهتاب تو در خوابم کرد
شهر را از تب بیماری من جایی نیست
راه گم کرده به دنبال تو آواره و ویرانم گرد
اشکم از دیده به گرمای نفسهای تو بود
جام اندوه تو مر همره و همرام کرد

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 3:15 توسط بهنام |
شبها وقتی که می نشینم به یادت،شبها وقتی بارون چشمهام گونه هام رو خیس می کنه،تو نیستی،نیستی تا ببینی که چقدر سخته جدایی.وقتی مهربونی نگاهات یادم می آد ووقتی لبخندشیرین لبات یادم می آد می خوام به دنیانشون بدم که عشق چیه و عاشق کیه؟آره می دونم،من از نظر تو یه خل دیونه هستم اصلا آره هستم دیونه هستم دیونه نگاهت،دیونه لبخندت دیونه مهربونیهات.وقتی تظاهر به نفرت می کنی و شاخ و شونه می کشی غوغایی تو دلم بر پا می شه که حتی کشتی نوح هم اگه اونجا باشه غرق میشه مگر کسی یا چیزی که در سایه سار امن محبت من قرار داشته باشه.واسه همینه که تو هنوز تو دلم داری زندگی می کنی چون که من دوست دارم اصلا صبر کن تو هیچ می دونی چرا زنده هستم یا می دونی واسه چی ما آدمها زنده هستیم؟نه،نگو،نگو که می دونی چون که میدونم نمی دونی،ما آدمها آفریده شدیم واسه محبت واسه زندگی.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 1:3 توسط بهنام |
من صبورم اما . . .
به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم
يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم .
من صبورم اما . . .
چقدر با همه ی عاشقيم محزونم !
و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ
مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم .
من صبورم اما . . .
بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم
بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب
و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم .
من صبورم اما . . .
آه . . . اين بغض گران صبر نمی داند چيست !!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 0:51 توسط بهنام |